یادگار امام / عکس امام

ژوئن 9, 2010

ماجرای پاره کردن عکس آقای خمینی را که یادتان هست؟

همان فیلمی که روزهای اول صدا و سیما با  افتخار آن را پخش می کرد و عکس پاره آقای خمینی در یک مکان نامعلوم را نشان می داد! و روزهای بعد آن را شطرنجی می کردند… یادتان هست که این امت به اصطلاح حزب الله چه کردند؟ یادتان هست که بخاطر پاره کردن عکس امامشان چه تهدید ها و فحش هایی نصیب کسانی کردند که هیچ دستی در این ماجرا نداشتند!!!

یادتان هست که چگونه آن حرکت مزموم را به جنبش سبز نسبت دادند و یاران دیرین آقای خمینی را خائن خطاب کردند؟

ولی خداوند چه زود مسببان اصلی آن ماجرا را نشان داد، آنهایی که روز 14 خرداد در مقابل دیدگان هزاران نفر و صدها دوربین نوه آقای خمینی که به نظر من یک شخصیت بسیار بسیار محترمی است را به باد شعار تند گرفتند همان هایی هستند که عکس آقای خمینی را پاره کردند.

اینان عده ای از جنس خود احمدی نژاد اند که دوست ندارند ایران آرامش داشته باشد و حتی به نوه آقای خمینی و سالروز ذحلت آقای خمینی هم رحم نمی کنند.

توصیه می کنم اگر نامه آقای انصاری را نخوانده این، حتماً بخوانید.. نکات قابل تأملی درآن ذکر شده است

فایل PDF نامه آقای انصاری خطاب آقای سید حسن خمینی را از اینجا دانلود کنید

میدان آزادی هم به سرقت رفت

مه 8, 2010

در ادامه سرقت های سریالی مجسمه ها در تهران این بار سارقین دست به سرقتی بزرگتر زده و میدان آزادی تهران را از جا کنده و بردند.

این هم عکس هایی از قبل و بعد از سرقت از چندین نما

نمای 1

قبل از سرقت

قبل از سرقت

بعد از سرقت

بعد از سرقت

نمای 2

مجسمه آزادی قبل و بعد از سرقت

مجسمه آزادی قبل و بعد از سرقت

پی نوشت:

الان به این خبر می خندیم ولی شاید یک روز که از خواب بیدار شدیم واقعاً با همین صحنه رو برو بشیم… از این جماعت هرچی بگی بر میاد.

لینک نقل قول از نوشته قبلی در دو سایت خارجی  Elites TV و Global Voices

مجسمه هایی که …

مه 2, 2010

به نظر شما داستان این مجسمه های مفقود شده یا به عبارتی دزدیده شده ی تهران چیه؟

اگر دزدیده شده که وای به حالمون … تو شهر به این بزرگی بیان و 8 تا مجسمه برنزی که احتمالاً چند صد کیلو هم وزنشه رو با جرثقیل و اره های پر سر و صدا بدزدن و هیچکسی هم نفهمه!!! یعنی امنیت زیر صفر!!!

ولی به نظر من این مجسمه ها دزدیده نشده… بلکه به دستور مقامات رده بالای حکومت جمع آوری شده … حالا دلیلش هم میتونه این باشه که یک مرجعی حکم به حرام بودن یا چمیدونم جایز نبودن نصب مجسمه در شهر داده ولی خوب چون میدونستن که اگه بیان این رو علنی اعلام کنن احتمالاً با مخالفت  مردم و یا حتی تشنج کشده میشه به بهانه دزدی جمعشون کردن.

درهر دو حالت داستان خیلی غم انگیزه!!! فکر کن!!!

پی نوشت:

مطلب جالب در مورد محلی به نام پیر خوشبو.. توصیه می کنم بخونین

یک مطلب جالب هم در مورد نیلز بور در وبلاگ محمد استرابی

سال پیش در چنین روزهایی

مه 1, 2010

یادش بخیر سال پیش در چنین روزهایی یک حال و هوای عجیبی داشتیم، یک شور وهیجان خاصی در مردم بود، همه به آینده کشورشون، میهنشون امیدوار بودند، همه واسه یه انتخاب درست داشتن تصمیم می گرفتم، همه جا حرف انتخابات بود، شبا تو خیابونا چه غوغایی بود، یکی عکس میرحسین رو به پشت ماشینش میزد، یکی پرچم ایران رو تکون می داد، یکی به هر دوتا دستش پارچه سبز بسته بود… واااااااااااای چه روزهای پر شوری بود… یادمه هر روز میرفتم میرفتم ستاد .. یکم دلم باز می شد.. مخم داغ می شد که برم ستاد احمدی نژاد یکم بحث کنم… روزگار قشنگی بود… فکر نکنم دیگه تکرار بشه…دیگه هیچوقت اون روزها محاله تکرار بشه… یادمه من 2ماه تی شرت سبز پوشیده بودم و دستبند سبز به دستم بسته بود.. چقدر به آینده ایران امید داشتم… اون موقع ها هرچند کم ولی به این حکومت اعتماد داشتم اما همه باور های منو خراب کردن….

روز 23 خرداد که خبر پیروزی عجیب احمدی نژاد رو شنیدم میتوم به جرأت بگم تا دو روز گیج و منگ بودم، خوب برام سخت بود… اما چه می شد کرد!!!

بعد از اون روز بود که کم کم  اعتماد من و هم نسل های من به این نظام و حکومت کمرنگ و کمرنگ تر شد.

حالا بعد از یکسال با مرور اون خاطرات با خودم می گم … اگر موسوی رییس جمهور می شد دیگه نه ندایی کشته میشد … نه سحرابی جون می داد .. نه مصطفی تیر میخورد.. نه هرج و مرجی می شد…و مطمئن باشین هیچ وقت تو خیابون مرگ بر خامنه ای نمی گفتن… اصلاً کار ندارم که تقلب شد یا نشد.. می گم اگر موسوی رییس جمهور می شد هیچکدوم ازین اتفاقا نمی افتاد مثل همون 8 سال ریاست جمهوری خاتمی که باعث شد دوباره مردم با نظام آشتی کنن.

پی نوشت:

مطلب بسیار زیبا و خواندنی در وبلاگ آقای فرید صلواتی

نامه چهارم محمد نوری زاد به آقای خامنه ای از زندان

آوریل 24, 2010

به نام خالق آزادی

سلام به رهبر گرامی جمهوری اسلامی ایران

این روزها، نزدیک به چهار ماه است که به خاطر نگارش نامه به حضرتعالی در زندانم. شصت وهشت روز از این مدت را در زندان انفرادی به سربرده ام. توسط بازجوهای خود مورد اهانت و ضرب و شتم قرار گرفته ام. درهمه ی این احوال، از جنابعالی به عنوان رهبری فهیم و آگاه اسم برده ام که اگر قرار باشد تغییری در اوضاع کشور رخ دهد، این تغییر از ناحیه ی شما بسیار شدنی تر و پایدارتر خواهد بود. من شخصاً امیدی به نقش آفرینی سایر افراد و دستگاههای کشور ندارم. شما را از نزدیک می شناسم. به روح بلند شما واقفم. شما نیز نیک و از نزدیک مرا می شناسید.

در این ماه های زندان از آنچه در بیرون گذشت بی خبر بودم، اما در دیدار کوتاهی که فقط یک بار، گذرا، با خانواده ی خویش داشته ام، دانستم که در غیاب من آقای مهندس موسوی و حجج اسلام خاتمی و کروبی با خانواده ی من دیدار کرده اند. نمی دانم چرا، اما بسیار دوست می داشتم خود شما نیز با آن بزرگواری که از شما سراغ دارم، به دیدار خانواده ام قدم رنجه می فرمودید، به آنها دلداری می دادید و به آنان می فرمودید که: فلانی -نوری زاد- درست در روزهای بحرانی، با برنامه های تلویزیونی اش، با نوشته هایش، برای منِ رهبر که در معرض تهاجمات طوفانی این و آن قرار گرفته بودم، به میدان آمد و از من سخت جانبداری کرد. امروز او در زندان است؛ به خاطر انتقاد از من! او باید در زندان ادب شود. همسر و فرزندانش توسط بازجوهای بی سواد و بی ادب و تندخو به ناسزا گرفته شوند و خود او به تلخ ترین شکل ممکن به ورطه ی تهدید و تحقیر و ضرب و شتم درافتد. اما این دلیل نمی شود که منِ رهبر قدر زحمت های پیشین او را ندانم و به خانواده اش سر نزنم. یا اگر خود به دیدار آنان نروم، نماینده ام را نیز به این منظور به سراغشان نفرستم.

رهبر گرامی، چشم انتظاری خانواده ی من، برای تماشای جمال مبارک شما و رویت نماینده ی شما به جایی نرسید. لابد؛ در این گردونه، آدمها، تاریخ مصرف دارند. که اگر به سر رسیدند، مثل دستمال آلوده، باید به دور انداخته شوند. اما گرایش من و امثال من به شما، گرایش به شخص خامنه ای نبوده و نیست. ما، در جمال اندیشه های شما، افق های گمشده ی آرزوهای شریف مردم خویش و مردم جهان را می دیدیم. یادم هست این اواخر، وقتی تلاش کردم به دیدار شما بیایم و آقای حسین محمدی -از دفتر شما- ماه ها مرا به امروز و فردا وعده می داد، در نامه ای به او نوشتم: من از خود خامنه ای، به خدای خامنه ای پناه می برم! و دیگر سراغی از شما نگرفتم. و شما نیز! چرا که دانستم شما از محاصره ی آدم های جاهل، از تماشای افق آرزوهای مردم باز مانده اید. من می خواستم در آن ملاقاتهای احتمالی، همین نگرانیها را با شما بگویم. اما گویا محاصره کنندگان شما از صراحت سخن من و از اندیشه ی من آگاه بودند. همین آقای حسین محمدی، بعد از دیدار اعضای انجمن قلم با حضرتعالی، که حقیر نیز یکی از آنان بود، به من گفت: آقای نوری زاد، من، قربه الی الله از شما میترسم. ترس او، از همان نشست پا گرفته بود که من، بی ملاحظه راجع به اعتیاد گسترده مردم و جوانان به مواد مخدر و آشوبی که در ساختار اجتماعی شهرهای کوچک و بزرگمان درافتاده به آشنا سخن گفتم.

اکنون اما چرا از زندان برای شما نامه می نویسم؟ برای اینکه هنوز ناباورانه، به شما، آری به شخص شما، امید بسته ام. باورم بر این است که: شما مگر برای این انشقاق بزرگ مردمان چاره ای بیندیشید. شما، امروز رهبر کدام مردمید؟ من مردم فراوانی برای شما نمی بینم. رهبری، آن هم بر حداقل مردم، که غرورآفرین نیست. مبادا من و شما را ازدحام مردمی که به استقبال یک مسئول و یا خود جنابعالی می آیند، بفریبد. شما اگر به دیگر افراد مشهور هم اجازه ی سخنرانی و حضور در کشورتان بدهید، غوغای مردمان ما فزونی خواهد گرفت. اجتماع فراوان این مردم، هیچ گاه قابل استناد نبوده و نیست. امروز شما بر کشوری رهبری می کنید که مردمش از دست رفته است. کشوری که در گردونه ی چه کنم های بسیاری گرفتار است. کشوری که اتحاد و یکپارچگی اش، به دست خود شما و اطرافیان شما، به حاشیه رفته است و نگرشی قلیل و تنگ به میدان آمده. نمی دانم امسال را سال چه نامیده اید. شنیده ام که به کوشش و تلاش در آن اشاره شده است. این نامگذاری، نشان می دهد که بعضاً مشاوران شما، افراد صادق و کارآمدی نیستند. من و همه، آنجا به شما آفرین می گفتیم که امسال را سال آشتی ملی می نامیدید و خود برای این پیوند مبارک اما دشوار و سخت، پیشقدم می شدید. اگر کوشش و تلاش برای شما مهم است، از انرژی آن در آشتی ملی باید بهره ببرید.

رهبر گرامی، می دانم سخنان ناگوار من چه بسا تلخ و آشوبنده باشد. اما بیایید سخن تلخ و صادقانه مرا، بر شیرینی سخن چاپلوسانه ی کسانی که شما را احاطه کرده اند، ترجیح دهید. جامعه ی ما، در جوار یک انفجار بزرگ است. دیگ جوشانیست که ما به خاطر آزار از خروج پرسروصدای بخار آن، چوب کبریتی در سوپاپ آن فرو کرده ایم. من با همه ی اطمینانی که سابقاً در جانبداری از شما می نوشتم، اکنون نیز در جانبداری از شما مینویسم: ما، به روزهای پایانی فرصت آزمون خویش رسیده ایم. روزهایی که دست تقدیر، سنتهای ناب و حتمی خدای متعال، ما را از گردونه ی امتحان به در می برد. امتحانی که در این سی سال فرصت، جز خراش و خرابی با ما نبوده است. ما و شما؛ مردم خویش را از دست داده ایم. اگر سکوت و آرامشی در آنان میبینید به ضرب زور و اسلحه است. اگر باور ندارید به یک آزمون خیالی تن در دهید. به دو کشور ایران و مثلاً سوئد یا کانادا یا حتی مالزی اعلام می کنیم که مردم این دو کشور، یک روز، فقط یک روز پلیس و بسیج و اسلحه ای بر سر نخواهند داشت و آزادند که هرچه می خواهند انجام دهند. فقط طی یک روز. تصور می کنید در پایان این یک روز؛ کشور ما و شما چگونه خواهد بود؟ و کشورهای دیگرچطور؟ قصد من از این مقایسه، مجیزگویی از غرب یا سایر کشورها نیست. بلکه می خواهم به شکنندگی آرامش و سکوت دروغین جامعه ی خویش اشاره کنم.

رهبر عزیز! من و بسیاری، هنوز دوستدار شما و سرنوشت کشور خویشیم. به رهبری شما بر مقدرات کشور ایمان داریم. ما دوست داریم با رهبری شما به افقهای مبارک دست ببریم. اما شما ظاهراً این اشتیاق را طالب نیستید. بعضاً مشاوران و دوستان ناآگاهی شما را در محاصره ی خود گرفته اند، به شما اطلاعات و آمار نادرست میدهند. و از زبان شما سخن غیرواقع برمی آورند. دوستانی همچون آقای شریعتمداری کیهان، که اطمینان دارم آنگاه که همه از اطراف شما پراکنده شدند و شما و او در یک جزیره تنهایی تنها ماندید، او درجانبداری غلیظ از شما، به مخالفت با خود شما برخواهد خواست!

برخلاف ظاهر تلخ نوشته ام، با صدای بلند و آوازی که همه ی هستی را درنوردد اعلام می دارم که: ما شما را دوست داریم و به پایان خوب سرنوشت شما سخت علاقه مندیم. مرا و ما را باور کنید. حتی در خیال احتمال دهید که ما درست می گوییم. این احتمال هیچ هزینه ای برای شما ندارد. در خیال خود باور کنید که دوستان خوب شما، فراتر از شما، و در صنفی که انگ دشمن بر پیشانی آحادش خورده است، غم شما را می خورند و مضطربانه علاقمند درخششِ نابِ شما در این روزهای پایانی آزمون الهی اند و با شجاعت تمام، شجاعتی که من شخصاً در شما باور دارم، امسال را سال آشتی ملی اعلام کنید و از ملامت هر ملامتگری نهراسید. که خدا شما و ما را کفایت میکند. خدایی که دست خود و دست مردم را در دست شما می نهد. یاعلی!

فرزند شما: محمد نوری زاد. اوین بند۲۴۰- سلول۵۷

جناب ا.ن توجه توجه

آوریل 17, 2010

به این موضوعات و تیترهای جنجالی توجه کنید: “زلزله در تهران با تاخیر مواجه شده”، “خروج حداقل ۵ میلیون نفر از تهران در ازای پرداخت یک یارانه درست و حسابی (!)…، “با دو بچه کافی است مخالفم” ، “ایجاد صندوق آتیه فرزندان و اهدای یک میلیون به هر نوزاد و اهدای وام ازدواج ۱۲۰ میلیونی به آنان”، “افزایش جمعیت کشور به ۱۵۰ میلیون” و ……..

اشتباه نکنید این موضوعات جنجالی، مباحث مطرح شده ی یک سال گذشته ی جریانات مخالف و افراطی با قصد و سوی نامطمئن و ناسالم یا اظهارات یک دوره ی مدیریت یکی از معاونین ناحیه سوم شهرداری… از باب خودشیفتگی و جنجال سازی بی خود ! نیست، بلکه سخنان جناب آقای احمدی نژاد رییس دولت دهم، ظرف همین یکی دو روز اخیر است.

البته نگارنده تردید ندارد این نوع جمله بندی ها و جنجال سازی ها برای مردم عزیزی که اخبار و گفتارهای جناب احمدی نژاد را در دولت نهم پیگیر بودند، چندان هم تعجب اور نیست، چرا که جناب ایشان بیش از این ها مسبوق به سابقه هستند و بسی بیش از این، سر و صداهایی چنین به پا کرده اند، اما آنچه باعث شگفت نگارنده شد ، خیز، همت و رجعت یکباره ی جناب احمدی نژاد برای بازگشت و عزیمت به مسیر و نقطه ی گذشته است. نقطه ای که او پس از انتخابات جنجالی دهم ریاست جمهوری ، از ان فاصله ای نسبی گرفته بود.

احمدی نژاد، پس از انتخابات به دلایلی (شاید به واسطه ی توصیه هایی) ایام را به سکوت گذراند و یا اگر سخنی بر زبان راند، حواسش جمع بود جنجال و تنشی در پی نداشته باشد، اما اندک اندک، او ادبیات و منش شخصیتی سابق خویش را بازمی یابد تا نکند تصور شود که می توان بدون جنجال و وعده و وعیدهای طلایی و خیره کننده، واقع نگر بود و صلاح جامعه را نیز در نظر گرفت.

آری، جناب دکتر احمدی نژاد، پس از کشمکش های حوادث تلخ پس از انتخابات، مجدداً فضا را برای سخنانی جنجال آفرین مساعد دید. او برای چندمین بار در روزهای اخیر در دفاع از طرح های دولت و ناراحتی از مجلسیان، سخنانی بر زبان راندند که گمان نمی رود ارباب نظر و تحلیلگران سیاسی و حتی عمده ی جریان های حامی دولت، آن را چیزی بیش از اظهار نظر شخصی تلقی کنند. لحنی که ایشان در دفاع از دولت و اقدامات انجام شده داشتند، لحنی است که بیشتر واکنش های افراطی در مورد دولت را مجال بروزمی دهد و فاصله ی تفاهم جناح های سیاسی بر سر مسائل کلان و مهم کشور را می افزاید و (احتمالاً) عکس نتیجه ای که ایشان در پی آن هستند را به بار می آورد.

مواردی که در ابتدای یادداشت، نگارنده بدان اشاره کرد ، به حدی جنجال افرین و شوربختانه کم مایه، سبک و فاقد کارشناسی های مرسوم است که ناظران را شوکه کرده است. حال انکه هر شهروندی می داند بحث جنجالی زلزله در تهران، چه وحشت و دل شوره ای در میان اهالی پایتخت به پا نهاده و البته هیچ کارشناسی نمی داند، پشت پرده این مفاهیم و کلمات نامیمون و بی ارتباط، چیست و گوینده از بیان آن، چه نتیجه ای را طلب می کند؟

یا مثلا این گفته را خوب بخوانید: من با یک حساب سرانگشتی که خودم کردم، متوجه شدم باید حداقل پنج میلیون نفر تهران را ترک کنند ….. (خطاب به اعضای نشست مذکور): دور هم بنشینید یک برنامه ی خوب برای این پنج میلیون نفر درست کنید، بگویید زمین می دهیم، وام کم بهره می دهیم، یک یارانه درست و حسابی هم می ذاریم تنگش می دیم.”

ایشان در بخش دیگری از سخنان خود، بی آنکه تصور شود مجلسی (که در راس امور هست) هم هست و نیاز به نظر احتمالی آنان نیز است، گفته اند که هر نوزادی که متولد شود یک میلیون به حساب وی ریخته می شود و وقتی آن نوزاد به سن ازدواج رسید ، می توان برای وی وام ۱۲۰ میلیونی گرفت!

جناب احمدی نژاد همچنین مجدداً تاکید کرده اند که با دو بچه کافیست مخالفم”، و گفته اند که چه خوب است جمعیت کشور به ۱۵۰ میلیون برسد، کسی هم البته آن وسط خطاب به ایشان نگفت که “الحمدالله پول که هست، امکانات هم بسیار، دولت هم صد البته آینده نگر و دلسوز، و….” چرا به فکر ایران پانصد میلیون نفری نباشیم؟!

در این مورد و با توجه به اینکه جناب دکتر، کارشناس اغلب امور هم هستند ، پیشنهاد می کنم یکی از واحدهایی که احتمالاً در دانشگاه پاس کرده اند را مجدداً مطالعه فرمایند و به مشاوران معزز نیز، توصیه کنند: مطالعه ی کتاب ساده ی “تنظیم خانواده”، قطعاً ایشان و همداستانان ایشان را قانع می کند که با این ته مانده ی منابع حیف و میل شده ی خدادادی، چه فکری باید برای این نسل و نسل های آتی بکنیم؟، بچه دار شدن اضافه پیش کش!

اما، آن عده ای که رندانه، پیگیر سخنان جناب آقای احمدی نژاد هستند، قطعاً در لابه لای افاضات ایشان، به دنبال تناقاضات و گاه، تضادهای شیرینی هم هستند. حال نگارنده در میان همین چند بحث کوتاه مطرح شده از سوی ایشان، می پرسد: کدام سخنتان را باور کنیم، “خروج ۵ میلیون تهرانی از تهران” یا “افزایش ۱۵۰ میلیونی جمعیت ایران”؟

بیایید در رویاهایمان، پیشنه ها و سوابق اجرایی برخی و سیاهی های مانده بر آن را کنار بنهیم و تصور کنیم طرح جناب احمدی نژاد به مرحله ی عملیاتی رسید و اصلاً به بهترین شکل ممکن اجرا شد، ۵ میلیون تهرانی خیلی سریع تهران را ترک کردند، به هر تهرانی رانده شده نیز یک زمین دو نبش در شرایط آب و هوایی خوب در شمال فلان شهر به همراه یک شغل نون و آب دار، یک یارانه ی درست و حسابی که شکم همه ی اعضای خانواده را سیر می کند و وام کم بهره داده شد. حال که به برکت طرح مبارک جناب دکتر، جمعیت تهران به ۸، ۹ میلیون نفر تقلیل پیدا کرده و خلوتی و آرامش رخ نمایانده و ترافیک و الودگی رخت بربسته، در راستای طرح بعدی جناب ایشان، مردم عزیز تهران به فکر بچه دار شدن اضافه و جمعیت ۱۵۰ میلیونی ایران می افتند، پس دیری نمی پاید که جمعیت تهران، بیست میلیون نفر را هم میگذراند.آن موقع ، احتمالاً روز تکذیب ها و فراموشی هاست، احتمالا پاسخ این است که من گفتم؟ من؟ نگفتم!

نکته ی آخر اما، تندمزاجی جناب احمدی نژاد در مقابل مخالفان دیدگاههای ایشان است، ایشان حتی در گفت و گوی تلویزیونی خویش، علما را در مورد بحث ۲ فرزندی خانواده ها، جایز به سکوت ندانسته و منتقدان را (در بهترین حالت) به باد انتقاد گرفتند و….

در این مورد خوب است ایشان تذکر حقیر را جدی بگیرند و بدانند ، خلاف طریقت کشور داری و سیرت و منش امام و انقلاب است که مسئولی (حتی بالاترین مسئول اجرایی کشور) خویش را فربه تر و فراتر از پرسش و سنجش دیگران ببیند و و بیاندیشد که داوری او به هر سمت و سویی و بی هیچ گفت و گوی، صواب است و از موضع عتاب و ترش رویی، بر دیگران بخروشد و این و آن را به اصناب تهمت ها بیالاید و چنین فضایی بر سخنان خویش بیافریند که گویی به واسطه ی آرای میلیونی ! ، ایشان می تواند به راحتی نظر دلسوزانه مجلس و منتقدان خیرخواه مردم، ایراندوست و طرفدار نظام را رد کند و آن کند که خود می خواهد.

هوالمحبوب

فوریه 25, 2010

فصل جدید زندگی من در حال شروع شدن است…

دعایم کنید

اسلام دین خشونت نیست

ژانویه 29, 2010

بخش اول

دیروز بود که خبر اعدام دو جوان به علت حضور در تظاهرات روز عاشورا و آن شلوغی ها را شنیدم. راستش را بخواهید انتظار شنیدن چنین خبری را از این رژیم داشتم. میدانستم که آنان برای روز 22 بهمن نقشه های شومی کشیده اند و برای ترساندن مردم حاضرن هر کاری بکنند، اما کاش می دانستند که با این اعمال خود چگونه وجه اسلام و بخصوص شیعه را در چشم جهانیان زلیل و کوچک می کنند، مردم انقلاب کردند چون شاه دیکتاتور بود، ظالم بود اما به نام دین و اسلام و قرآن آدم نمی کشت، برای حفظ و بقای حکومتش دست به چنین اعمالی می زد، اما این از خدا بی خبران به نام اسلام و با ذکر بسم الله و الله اکبر جوانان این مرز و بوم را اعدام می کنند.
پدران ما 30 سال پیش برای رسیدن به آن مدینه ی فاضله ای که آقای خمینی برای آن ها تجسم کرده بود انقلاب کردند و اگر می دانستند در 30 سال بعد از انقلاب قرار است این چنین شود هیچگاه به فکر انقلاب و قیام نمی افتادند.

بخش دوم

نماز جمعه نماد یکپارچگی و اتحاد مسلمانان است،باید در نماز جمعه که یک تیریبون بین المللی است اسلام ناب محمدی را تبلیغ کنیم ولی متاسفانه دقیقاٰ عکس این را عمل می کنن، احمد خاتمی با آن چهره همیشه عصبانی و برافروخته آنچنان پشت تیریبون نماز جمعه مردم را به جنگ و خونریزی و اعدام و … تشویق می کند که اگر فقط چند هفته چرندیات این انسان را بشنوی یک حس آدمکشی و خونخواری در تو بوجود می آید که از بین بردنش نیاز به هفته ها آرامش دارد.
از او وحشتناک تر جنتی است، که به شدت عصبانی تر و تند مزاج تر از احمد خاتمی است و اگر صحبتهای اورا با جان و دل هم گوش نکنی باز هم در تو تاثیرات مخربی می گذارد که اگر ایمانت کمی سست باشد سریع از اسلام و شیعه بر می گردی.

در مورد امام جمعه مشهد،اعلم الهدی هم در چند سطر نمیشود نوشت باید در یک فرصت و مناسبت خوب  پستی اختصاصی در مورد او بنویسم

بخش سوم

امروز مجله ایراندخت را می خواندم،به مناسبت سالمرگ مهندس مهدی بازرگان چند صفحه ای از این مرد بزرگ و انقلابی ایران نوشته بود، کاش همه جوانان هم سن و سال من با اندیشه های بازرگان آشنا شوند، کاش میدانستند که مهندس بازرگان همیشه بیم این را داشته که اعمال و رفتارش باعث نشود که ضربه ای به اسلام وارد شود، مهندس بازرگان به مراتب از همه کسانی که امروز ادعای انقلابی بودن می کنند زودتر و بیشتر درد زندان را کشده است، زمانی که انقلابیون فعلی در خواب بوده اند او برای ابراز افکار اسلامگرایانه اش سالها در انفرادی بوده و حاصل آن همه درد و رنج همین رویحه انقلابی و اعتقادی اوست.
این رژیم حتی از نام بازرگان هم می ترسد و در کتب تاریخی دوران تحصیلی به خاطر ندارم بیشتر از 3 خط از دولت موقت او نوشته باشند، این ها حتی از مراسم سالگرد او هم میترسند چون می دانند او زودترین کسی بود که به پوچ بودن شعار های اینان پی برد.

The Stoning of Soraya M

ژانویه 27, 2010

دیشب بعد از مدتها بلاخره توانستم فیلم «سنگسار ثریا میم» را ببینم، به نظر من این فیلم از نظر ساختار و اصول سینمایی بسیار ضعیف و تا حد زیادی از واقعیت جامعه ایرانی در دهه اول انقلاب دور بود، اما منکر این مسئله هم نمی شوم که در آن دوران این اتفاقات به کل نیافتاده است، اتفاقا در آن دوران عده زیادی که در زمان حکومت پهلوی در انزوا و خفقان بودند و بعد از پیروزی انقلاب به مقام و منصبی رسیدند عقده های شخصیتی و کینه هایشان و در بیشتر موارد تعصبات متحجرانه خود را آشکار ساختند.

در این فیلم به زندگی زنی پرداخته می شود که از طرف شوهر خود مورد بی مهری های زیادی قرار می گیرد و در نهایت با نقشه ی شوهرش محکوم به سنگسار میشود.

در این فیلم به کرات به حکم شرع در مورد زنای زن شوهر دار اشاره دارد و طوری به بیننده القا می کند که دین اسلام یک دین خشن و متحجر است، در صورتی که در واقع مطلب چنین نیست و دین اسلام از هر 1000 حکمی که دارد 1 حکمش تازه بعد از کلی تبصره، قصاص یا اعدام و یا سنگسار است.

بعد از دیدن این فیلم دلم برای دین مبین اسلام سوخت که عده ای با اعمال خودسر خود به نام اسلام چگونه تیشه به ریشه اسلام میزنند، همان هایی که اوایل انقلاب با بی رحمی عده ی زیادی را به نام عدالت اسلامی اعدام کردند و حکومتی که امروز به نام اسلام آنچنان ضربه ای به اسلام می زند که در طول تاریخ شاید بی سابقه باشد.

البته در این فیلم که حتماً از روی قصد و غرض و برای ضربه زدن به اسلام ساخته شده است حقایق تلخی هم وجود دارد، مثلاً اینکه متاسفانه سپاه که باید مدافع حقوق ملت ایران باشد به فکر منافع خویش است و یا افرادی که قبل از انقلاب دزد و فاسد بودند بعد از انقلاب جیرخوار انقلاب و مدافع اسلام شدند و اعمال ننگین خود را در پشت نام اسلام انجام می دهند. حقایق تلخی که هر کدام با بزرگ نمایی خاص سینمای هالیوود به خورد مردم جهان میرود و ما فقط بلد هستیم در راهپیمایی شعار مرگ بر آمریکا بدهیم و هیچ کار دیگری برای احقاق حق خود جز حرف زدن و سخنرانی کردن نمیدانیم.

توجه: فیلم سنگسار ثریا میم به کارگردانی سیروس نورسته از روی رمان واقعی به همین نام نوشته ی فریدون صاحب جم با بازیگران ایرانی از جمله شهره آغاداشلو، پرویز صیاد و علی پورتاش و …ساخته شده است.

لینک: ویکی پدیا فیلم سنگسار ثریا میماین فیلم در سایت IMDB

پی نوشت: امروز تو وبلاگ 30N مطلب جابی دیدم در مراسم معارفه رییس جدید خبرگزاری ایرانا رنگ پرچم ایران از سبز سفید قرمز به آبی سفید قرمز تغییر کرده… باور ندارین؟ به اینجا و اینجا و اینجا برید و ببین این هم صفحه عکس های ایرنا از مراسم معارفه

طرح هنگ کردن یارانه ها (خوشه چینی)

ژانویه 24, 2010

بلاخره این طرح هدفمند کردن یارانه ها به طور رسمی در مردم ایجاد شور و هیاهو کرد و همه رو به جنب و جوش انداخت.

برام جالبه! کسی که تا دیروز فکر می کرده زیر خط فقر و داره زیر بار مخارج زندگی له میشه امروز جزو خوشه 3 محسوب شده، در ادامه براتون نظرات مردم که در سایت تابناک گذاشته شده رو میزارم تا ببنین که این کارشناسان اقتصادی دولت به اصطلاح عدالت محور چه کردند…

بخشی از نظرات مردم در مورد خوشه چینی

بخشی از نظرات مردم در مورد خوشه چینی

بخشی از نظرات مردم در مورد خوشه چینی

متن کامل نظارت مردم http://tabnak.ir/fa/pages/?cid=82831

باز می بینم که مشهد خبرساز شد!!! دقت کردین که مشهد رتبه اول سوانح هوایی و زمینی و جدیداً ریلی را پیدا کرده؟ فقط خدا بهمون رحم کرده نزدیک دریا نیستیم وگرنه ماهی یک یا دوبار غرق کشتی داشتیم.

ماشالله اینقدر این وزیر وزرای ا.ن روشون زیاده که خمم به ابرو نمیارن.. انگار نه انگار … فقط خوب بلدن خوشه بچینن.